☼ دخترک ناقلا ☼

کجایی سهراب؟ آب را گل کردند
تو کجایی آخر؟ زخم ها بر دل عاشق کردند
تو کجایی که همین نزدیکی، عشق را دار زدند
همه جا سایه ی دیوار زدند
کجایی که ببینی، حالا دل خوش، مثقالیست
دلخوشی سیری چند؟ صبر کن سهراب
قایقت جا دارد؟ من از این اهل زمین بیزارم

من ، تو را
تو ، رفتن را
آسوده برو ! دلواپس نباش
من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم

اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی
هرگز پول هایت را نشمار!
قطره ای اشک بریز
"دستهایی که برای پاک کردن اشکهایت می آیند، را بشمار!"
این است ثروت واقعی….
اگه نیستی ..................... نامردی نکن
اگه تنهایی؟ ....................... تنها بمون
اگه نیستی ..................... تنهاش نذار
اگه عاشقی؟ ................ عاشق بمون
اگه نیستی ........ حرمت عشقو نشکن
اگه نجیبی؟ ...................... نجابت کن
اگه نیستی .................. هرزگی نکنی
اگه ورزشکاری؟ ............... با مرام باش
اگه نیستی ............... بی مرامی نکن
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.”
ماهی و
تنگ بلور
سکه و
سبزه و آب
نرگس و
جام شراب
باز هم
شادی عید
آرزوهای
سپید
باز لیلای
بهار
باز مجنونی
بید
باز هم
رنگین کمان
باز باران
بهار
باز گل
مست غرور
باز بلبل
نغمه خوان
باز رقص
دود عود
باز اسفند
و گلاب
باز آن
سودای ناب
کور باد
چشم حسود
باز تکرار
دعا
یا مقلب
القلوب
یا مدبر
النهار
حال ما
گردان تو خوب
راه ما
گردان تو راست
باز نوروز
سعید
باز هم
سال جدید
باز هم
لاله عشق
خنده و بیم
و امید
عیدتون مبارک دوستای گلم





تولده تولدددددددددددددددددددددددددد
سلام دوستای گلممممممم.تولد 1 سالگیه وبلاگمه
همتون دعوتین.هورااااااااااااااااااااااااااااااااا
بزن کف قشنگه روووووووووووووووو



اینم کیک تولد و هدیه ی من به شماست
راستی کادوهاتون یادتون نره هاااااااااااااااااااا




حالا بیاین شمعا رو فوت کنیم

فووووووت
فووووووت
فوووووووووووووت

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

و حالا اعتراف مننننننننننن:

من توی این 1 سال دوستای زیادی پیدا کردم که خیلی بهم لطف دارن

و همیشه با نظرای قشنگشون و حضور گرمشون منو شرمنده ی خودشون کردن

همتون رو توی قلب کوچیکم جا دادم

هیچ وقت فراموشتون نمیکنم
دوستتون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه
دوستوووووووووون دارم هوارتااااااا

روز به روز که میگذرد بیشتر عاشقت میشوم
این لحظه های عاشقانه که میگذرد
بیشتر محو عشق بی همتای تو میشوم
کسی نیست مانند تو
گرچه نمیگردم به دنبال یکی مثل تو

اما اعتراف میکنم که یار وفاداری نیست در دنیا غیر از تو
بگذار خیره شوم به چشمهای زیبای تو
نمیبخشم چشمهایم را
اگر لحظه ای جز چشمانت خیره شوند به اطراف تو
روز به روز که میگذرد
بیشتر قدر روزهایی که گذشته را میدانم
لحظه به لحظه با تو غنیمت است
تمام روزهایی که گذشته مقدس است
بگذار تعظیم کنم در برابر عشق پاک تو…
کسی که نمیداند عشق چیست
تو فهمیدی عاشق واقعی کیست
باز هم تکرار میکنم مثل تو در این دنیا نیست
عزیزم قدر تو را بیشتر از همیشه میدانم

همیشه وقتی میبینم تو را
با تمام وجود دوست داشتن را از چشمانت میخوانم
نجات دادی مرا از زندان غمها
زمانی که تنها بودم
عاشقانه صدا کردی مرا از آنجا که درگیر سکوت بودم
من که وقتی تو را دیدم مات و مبهوت بودم
باور نمیکردم تو را به دست آورده ام
باور نمیکردم با تو به سرزمین عشق و احساس آمده ام
روز به روز که میگذرد
مثل امروز
از دیروز عاشقتر میشوم
نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد
نگو کفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
که در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بویید
و این احساس شیرینی است
نگو کفر است
که کفر این است
که ما از بیکران مهربانیها
برای خود
خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
که در هر خانه ای آخر خدایی هست
نگو کفر است
اگر من کافرم !! باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
که ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو کفر است
که سوگند یاد کردم من
به خاک و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
که او یکتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست



روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
و خدا هر بار به
فرشتگان این گونه می گفت:
می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می
شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روی شاخه
ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند
گنجشک هیچ
نگفت و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست
گنجشک گفت:
لانه کوچکی داشتم
آرامگاه
خستگی هایم بود
و سرپناه بی کسی ام
تو همان را هم از من گرفتی
این توفان بی موقع
چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود
و سنگینی بغضی راه بر
کلامش بست
سکوتی در عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به
زیر انداختند
خدا گفت:
ماری در راه لانه ات بود
خواب بودی
باد را گفتم تا
لانه ات را واژگون کند
آنگاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی
خدا مانده بود
خدا گفت:
و چه بسیار بلاها که به واسطه
محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی
اشک در دیدگان
گنجشک نشسته بود
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت
های های گریه هایش
ملکوت خدا را پر کرد
| Design By : Pars Skin |












